سلام
بلاخره پنج شنبه جمعه به اتمام رسید و شنبه شد.
از خواب بیدار شدم. صورتم را شستم،لباس هایم را عوض کردم،به سمت مادرم رفتم و صورتش را بوسیدم در آخر هم پیش پدرم رفتم و بغلش کردم و خداحافظی هایی با خواهر و برادرانم.
رفتم و سوار اتوبوس مدرسه شدم. به مدرسه رسیده بودم،دوستم را دیدم پریدم بغلش و باهم به سمت صف راه افتادیم.به کلاس که رفتیم کلی خوش گذشت.درس خواندیم که یک دفعه صدای مهیب و ترسناکی آمد.
سقف کلاس خورد شده بود و کلی کچ روی زمین ریخته بود.
همه گریه میکردند معلممان ما را دلداری میداد اما یک دفعه،تخته روی معلممان افتاد و همه ما فوت شدیم.
ببخشید خیلی خوب نشد😵💫