سلام من خودم نوشتم و اینکه من تصور یک مزرعه رو کردم
دریک مزرعه زیبا چندین گوسفند و مرغ بود اینها بسیار زیبا بودند و خروسی که صبح ها با صدای دلنشینش بیدارمان میکرد حس خوبی داشت بعد از چند وقت که از انجا رفتیم و به مسافرت رفتیم خیلی دلم برای مزرعه تنگ شده بود با اصرار کردن باز به انجا برگشتیم ولی خیلی دیر شده بود مرغ ها از گرسنگی مرده بودند و گرگ گوسفندان را خورده بود و خروس در چاه گیر کرده بود
رفتم خروس را نجات دادم و به ان غذا دادم خروس شروع کرد به اواز خواندن و هردو از منظره ی زیبای طبیعت مزرعه
لذت بردیم.