دومی:حالا مگه چیشده این همه میگی اصلا نمیارم به هیچ عنوان تو اصلا آدم درستی نیستی که آدم بخواد برات کاری انجام بده
اولی: بیخیال من دلیل این همه خشم تورو نمیدونم دیگه هم علاقه ای به دوستی باهات ندارم
چندسال میگذره و اون دو نفر کم کم بزرگ میشن
اولی یک پزشک در بیمارستان سلامت میشه و اسم دومی رو در لیست بیماران میبینه یکمی که تحقیق میکنه میفهمه که دومی به دلیل گذروندن تایم زیادی میون خانواده ای که هرروز بحث و دعوا داشتن دچار عدم تمرکز شده بود و تبدیل شده بود به آدمی که با کوچکترین ناراحتی حمله عصبی شدیدی بهش دست میداد (پنیک)
اولی از اینکه زود قضاوت کرده بود و در کنار دومی که اصلا وضع زندگی خوبی نداشت نموند بی نهایت احساس گناه کرد
کاش خانواده ها اینو بفهمن و درک کنن که جلوی بچه شون دعوا نکنن
شاید پدر درد خودشو بکشه
مادر هم درد خودشو
ولی اون بچه درد هر سه تاییشونو میکشید