ایران،
ای سرزمین قصهها و خاکی که با هر نفسش بوی تاریخ میآید.
جایی که کوههایت قامتِ استواریاند و دشتهایت وسعتِ دلی عاشق.
هر وجب از خاکت خاطرهایست؛ از لبخند مادرانی که نان را با عشق پختند تا اشک مردانی که در دفاع از تو آرام گریستند.
در هر کوچهات صدای امید جاریست؛
در هر نسیم، عطر بهار میپیچد میان نخل و سرو.
تو زخمی، اما زندهای—
چنان که خورشید هر روز دوباره از دل آسمانت سر میزند و میگوید:
«من هنوز اینجایم…»
ایران من،
چه با شکوهی وقتی فرزندانَت، با همهی رنجها، باز تو را دوست دارند.
تو نه فقط یک سرزمین، که روحی جاری در جان تمام ما هستی.
خانهای که حتی اگر دور باشیم، دلمان همیشه بر بام تو مینشیند.
معرکه فراموش نشود وگرنه گزارش