### شخصیتها:
- **علی**: مرد ۴۰ ساله، راننده تاکسی، سنتی و مذهبی، مخالف سیاستهای خارجی.
- **سارا**: زن ۳۰ ساله، دانشجو، مدرن و لیبرال، طرفدار صلح و مذاکره.
### صحنه:
داخل یک تاکسی در حال حرکت در خیابانهای شلوغ تهران، عصر جمعه. ترافیک سنگین است و صدای بوق ماشینها شنیده میشود. علی رانندگی میکند و سارا مسافر عقلی است. رادیو اخبار جنگ را پخش میکند و بحث را شروع میکند.
**علی:** (به رادیو اشاره میکند) دیدی خانم؟ اینا باز دارن با ما دشمنی میکنن. باید محکم وایستیم، وگرنه لهمون میکنن!
**سارا:** (عصبانی) عمو جان، محکم وایستادن یعنی چی؟ جنگ بیشتر؟ ما مردم عادی خستهایم از این حرفا. باید مذاکره کنیم، صلح بهتره!
**علی:** مذاکره؟ با این گرگا؟ اونا فقط زبون زور میفهمن. ما باید قوی باشیم، مثل قدیما!
**سارا:** قوی بودن یعنی بمب انداختن؟ بچهها دارن میمیرن! سیاستمدارا بشینن حرف بزنن، نه ما تو تاکسی!
**علی:** (خنده تلخ) خب خانم جوون، برو به اونا بگو. من فقط رانندهام، ولی میدونم حق با ماست!
(تاکسی توقف میکند، سارا پیاده میشود و در را محکم میبندد.)