در روزی از روزگاران شخصی شده خود را گم کرد و قول داد اگر آنرا تو را پیدا کند آن را به یک درم بفروشد و چند روز بعد آن شخص شتر خود را پیدا کرد و پشیمان شد که چرا چنین قولی داده بود و آن شخص شتر خود را پیدا کرد و پشیمان شد که چرا چنین قولی داده و آن شخص برای آن که زیر قول خود نزند گربه در گردن شتر خود آویزان کرد و صدا زد چه کسی شتر من را میخرد شتر را به یک درم و گربه را به صد درم اما هر دو را همراه میفروشم و جدا نمیفروشم و شخصی که در آنجا بود گفت شتر تو ارزان بوده است اگر این گربه را آویزان گردن او نمی کردی