کولهپشتیِ یادگارِ شهادت
من یه کولهپشتی بودم، اما نه یه کولهپشتی معمولی. من یادگارِ یه قهرمان بودم، یه رفیقِ گرمابه و گلستانِ یکی از بچههای پاکِ میناب که رفت تا ما امنیت داشته باشیم. اسمش رو یادم نمیاد، ولی صورتش همیشه خندون بود و قلبش مثل دریا پر از مهربونی.
من رو دوشش بودم، سنگینیِ دنیا رو به دوش میکشید، ولی هیچوقت خم به ابرو نمیآورد. توی من، چند تا کتاب بود، یه قمقمه آب که همیشه بوی خوشِ خاطره میداد، یه دفترچه کوچولو با خط خوشش که پر بود از نوشتههای قشنگ، و یه عکسِ خانوادگی که نگاهش میکرد و لبخند میزد. بعضی وقتا هم یه تیکه نون یا خرما بود که با دوستاش تقسیم میکرد.
یادمه یه روز صبح زود، رفتیم سمتِ یه جایی که پر بود از گلهای آفتابگردون. هوا پر بود از بویِ خاکِ بارونخورده و صدایِ پرندهها. اون روز، من رو گذاشت کنارِ یه درختِ پیر. دیگه من رو نبرد جلو. رفت و رفت... و دیگه برنگشت.
بعد از اون روز، من موندم و تنهایی. موندم کنارِ اون درخت و نگاه کردم به آسمون، به ابرا که مثلِ صورتِ اون میموندن. فهمیدم که اون دیگه پیشِ ما نیست، رفته پیشِ خدا. اما من موندم، یه یادگار از اون همه خوبی و شجاعت.
الان من اینجا یه گوشه افتادم، ولی پر از خاطرهام. خاطرهیِ اون لبخندهایِ قشنگ، اون صدایِ مهربون، اون دستهایِ گرمی که من رو حمل میکرد. من کولهپشتیِ یه شهیدم، و این افتخارِ منه که یه روز یار و همراهِ یه قهرمان بودم. هر وقت بارون میباره، انگار اشکهایِ آسمونه که داره برایِ دلتنگیِ ما میباره. من هم منتظرم، شاید یه روزی دوباره اون دستهایِ گرم رو حس کنم