تصوی دوم
دم دمای صبح بود فلک گرد نه روشن نه تاریک،رنگ واضحی نداشت.
صدای زوزه ی گرگ پوست بر تنم میخراشید بسرون را چشم انداختم انگار از جهانی به جهان دگر شدم سحر هنگام که خواب مرا برد جهان گونه ای دگر بود درختان سر به فلک کشیده با پله ای چوبی در کنار ان که پسران از ان بالا میرفتند.
وبرای خواهران خویش توشه جمع میکردند. بسیار گریخته بودم،یکدفعهسنگینی بر سرم حس کردم از خواب به در شدم و همه چیز از جلوی چشمانم دور شد
نویسنده: مبینا ردایی