# عید ۱۴۰۵ با حضور خاطرهها 🌟
صبح نوروز، سفره هفتسین با شکوه بیشتری پهن شد — انگار هر سیب و سبزهای داستانی داشت. کنار سفره، عکس قدیمیای گذاشتیم و شمعی روشن کردیم که نورش گرمای خاصی به اتاق میداد.
اولش، سکوت سنگینی بود، اما پسرخاله آهنگ محلیای زد که همه بلد بودند. با اشک و لبخند، دور هم جمع شدیم و خواندیم. بعد، هر کس خاطرهای از روزهای قدیم تعریف کرد — از شوخیهای خانوادگی، از نصیحتهای شیرین، حتی از آبنباتهای جیبی که همیشه پیدا میشد!
بعدازظهر، به جای تخممرغشکستن، به یاد روزهای شاد گذشته، هر کس قصهای گفت که همه را میخنداند. غروب، در بالکن زیر ستارههای درخشان نشستیم — همان ستارههایی که همیشه راهنمای شبهایمان بودند.
این عید، یادگرفتیم که خاطرهها میتوانند حضوری زنده داشته باشند و نور را حتی در تاریکی بیاورند.