راستش ه روزی رفته بودیم خونه مادربزرگم بعد اونجاها یه حیاط پشتی داشت که من میرفتم اونجاها بعد آخه چون که من با همون خانواده میرفتم و اینکه اونجاها یه حیاط یه حیاط داخلش یه دستشویی بود که تاریک تاریک بود بعد من اونجاها واقعاً خیلی ترس و لرز گرفته بودم چون که اونجاها راستش یه چند تا مرغ و اینا وجود داشته و اینکه مادربزرگ من خب چون قدیمیه دیگه قدیمیا چون قبل از ما جن و روح و اینا بوده و گفت ما اصلاً نمیتونستیم بریم اونجا چون یه موجودی بوده به نام ابرینا که اونجا زندگی میکرده و ما اصلاً نمیتونستیم بریم بعد خیلی هم میترسیم بعد از یه مدتی اومدیم قرآن و کلاً دعا و قرآن گذاشته اندو دیگه از اون موقع تاحالا مامان بزرگم تو یه خونه جدید زندگی میکنه راستش اون یکی یکی از قدیمی ترین خونه ها بوده که قبل از اینکه مادر بزرگم بره اونجا ارواح زندگی میکردند