فصل ششم. ریاضی
تختهی سیاه
پر از عدد بود
و چشمهای من
پر از گریه.
معلم گفت: «حل کن.»
و من میانِ فصل ششم ریاضی
فهمیدم بعضی مسئلهها
با دل حل میشوند، نه با عدد.
در زنگِ غذا
سیبی کمآب
در دستهایم
مثل تهکوکِ شعری لرزید.
و من آرام گفتم:
«نمیتوانم…»
اما زیرِ گریههایم
کلمهای جوانه زد:
میخواهم.
:::
با کلماتی که گفتید یه شعر نوشتم خوبه بنظرتون 🥺🥹