سنجابی مکالمه آنها را شنید و گفت:
۹- نه: اسب کوچولو، تو توی آب غرق خواهی شد.
۱۰- این رودخانه خیلی عمیق است. باید برگردی، فهمیدی؟
۱۱- کره اسب صدای صحبت دو حیوان را میشنود و با خود میگوید:
۱۲ - خدایا چیکار کنم؟!
۱۳ - او پیش مادرش برمیگردد و دنبال راه حل میگردد.
۱۴ - مادر از او میپرسد: «چرا برگشتی؟»
15 - اسب ماجرا را تعریف می کند و مادر به حرف های او گوش می دهد.
16- مادر از پسرش می پرسد: نظر تو چیست؟
۱۷ - آیا قادر به عبور از آن هستید یا خیر؟
۱۸ - چه کسی راست میگوید؟ و چه کسی دروغ میگوید؟
۱۹ - اسب جوان به سوال او پاسخ نداد. اما بعد از دو دقیقه گفت:
گاو راست میگوید، سنجاب هم راست میگوید.
۲۱- گاو بزرگ است و سنجاب کوچک.
۲۲- هر کدام نظر خود را می گوید. من متوجه موضوع هستم.
اسب جوان حرف مادرش را میفهمد.
۲۴ او به کنار رودخانه میرود و گاو و سنجاب را در حال بحث و جدل میبیند.
۲۵- گاو: من راست میگویم و تو دروغ میگویی.
ام مار
۲۶- سنجاب: نه: من راست میگویم و تو دروغ میگویی.
سنجاب
27- اسب به راحتی از آن رودخانه عبور میکند، سپس برمیگردد و از تجربه جدید شادمان میشود.
معرکه ندی حلالت نمیکنم