متن به ماجرای زنده شدن عزیر نبی اشاره داره که یکی از پیامبران بنیاسرائیل بود. اون در حین عبور از یک روستای ویران، با استخوانهای متلاشی شده ساکنان آن مواجه شده و به این فکر افتاده که خداوند چگونه این مردگان را زنده میکند. در نتیجه، خداوند جان او را گرفت و پس از صد سال دوباره او را زنده کرد. وقتی عزیر فکر می کرد که فقط یک روز یا نصف روز توی بیابون بوده، اما خداوند به او گفت که صد سال در آنجا مانده است. عزیر با دیدن الاغش که متلاشی شده و غذایی که سالم مانده بود متعجب بود و بعد خداوند الاغ اون رو دوباره زنده میکنه و عزیر به قدرت خداوند پی برد و فهمید که خداوند بر هر کاری توانا است.
( از این خلاصه تر نمیشه ) 🙂