انشا :کابوس
کابوس دیدم من داشتم با پازل بازی میکردم . که برادر کوچکتر از خودم یکی از پازل ها را بلعید و پازل من را نیمه گذاشت. من سر خوشانه به او گفتم :اینکارت بسیار زشت بود . بعد چون پازلم نیمه بود بازی ماجرا جویانه کردم . و در ماجرا جویی به بالای کوه رفتم .از شدت سرما منجمد شدم همه چیز در انجا انجماد شده بود .برادرم تصورات مرا بهمریخت و بعد مجادله من و برادرم شرم شد و به شدت افزایش یافت . بع از اتمام مجادله برادرم را رنگ باخته دیدم و دلم به حالش سوخت البته نه از ته دل که توجهم به تلویزیون افتاد که داشت فیلم زیر پوست شهر را نشان میداد. بعد از چند دقیقه مادرم ترنج را به سمتم پرتاب کرد. ترنج میوه ای معروف است که از پوست آن مربا درست میکنند . بعد یک کیلو نارنج روی سرم بارید با خود حدس زدم کابوس است . خوب که نگاه کردم دیدم نارنج نیست بمب است که امپراتور چین بر روی من پرتاب میکرد چون فکر میکرد من دشمن او هستم . یک دفعه در اثر بمباران منفجر شده و از کابوس پریدم و آهی راحت کشیدم.