از راه دوری آمده بود، از آن سوی بیابانها، میخواست پیامبر را ببیند و مشکلش را با او در میان بگذارد. شنیده بود پیامبر خواهش کسی را رد نمیکند. سر راه مسجد منتظر پیامبر ایستاد. به او گفته بودند که پیامبر برای نماز به مسجد میآید. مرد، نگران بود و با خودش فکر میکرد که چگونه با پیامبر رو به رو شود. با خود میگفت پیامبر مرد بزرگی است؛ بسیار بزرگ. باید مواظب رفتارم باشم، باید در حرف زدنم دقت کنم.
بعد حرفهایی را که میخواست نزد پیامبر بر زبان بیاورد چند بار زیر لب تکرار و تمرین کرد.
الله اکبر، الله اکبر
صدای اذان در شهر پیچید و مردم به مسجد میآمدند.
جلو رفت و از نوجوانی پرسید تو پیامبر را می شناسی؟ نوجوان پیامبر را به او نشان داد که همراه با مردی دیگر پیش میآمد. قلب مرد تندتند شروع به تپیدن کرد در حالی که لباسش را مرتب میکرد به پیامبر و همراهش خیره شد که گفت و گو کنان نزدیک و نزدیک تر میشدند.
جلو رفت، خواست حرفی بزند اما نتوانست به سیمای درخشان و پر ابهّت پیامبر خیره شده بود. لبانش میجنبید اما صدایش در نمیآمد از خجالت چهرهاش خیس عرق شده بود.
پیامبر با تعجب نگاهش کرد و گفت: آیا از دیدن من زبانت بند آمده؟ بعد با مهربانی، مردِ صحرا نشین را در آغوش گرفت و گفت: آرام باش، از چه میترسی، من که از ستمگران نیستم، من مثل برادر تو هستم.
مرد با شنیدن حرف های پیامبر(ص) آرام گرفت.
پیامبر دست او را گرفت و به راهش ادامه داد. مرد صحرانشین در حالیکه از اخلاق خوش پیامبر تعجب کرده بود. دست در دست او وارد مسجد شد و مشکلش را برای او باز گو کرد. پیامبر با خوش رویی به حرف هایش گوش کرد و قول داد مشکلش را حل کند.
پس از آن دربارهی رفتار با پدر و مادر بسیار سفارش کرد و فرمود: بر همه واجب است که احترام پدر و مادر خود را نگه دارند و با آنان با مهربانی و فروتنی رفتار کنند.
خداوند در این مورد میفرمایند: و پروردگار تو مقرر داشته که جز او را نپرسید و به پدر و مادر نیکی کنید. اگر یکی از آن دو یا هردو در کنار تو به پیری رسند. به آن ها اُف مگو و بر آنها بانگ مزن و با آنها کریمانه سخن بگوی و از سر مهربانی، بالِ فروتنی بر آنان بگستر و بگو: پروردگارا آنها را به پاسِ آنکه در کودکی پروردند ببخشای.
قرآن با ارائهی تشبیهات زیبا و لطیف میخواهد اوج تواضع و مهربانی را برساند. همانطور که پرندگان بال و پر خود را با کمال فروتنی و از روی علاقه بر جوجه های خود میگسترند و از آنها محافظت میکنند، انسان نیز باید با پدر و مادر خود همان گونه رفتار کند.
نکته ی بسیار ظریف و جالبی که در کلام خدا وجود دارد، نشان دهندهی بزرگیِ شأن مرتبهی پدر و مادر است. تا جایی که سفارش میکند در مقابل پدر و مادر حتی کوچک ترین حرف آزار دهنده یعنی اُف بر زبان آورد و باعث ناراحتی و رنجش آنان شد.
سعدی می گوید:
وقتی به جهلِ جوانی، بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی.
گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفا که تو شیر مــردی و من، پیرزن
معرکتو بده تا گزارش نشوی