روزی بود و روزگاری در یک جنگل سرسبز و زیبا در کنار برکه ای درختی رشد کرده بود و خیلی بزرگ شده بود . یک روز درخت زنبوری ناراحت را دید به زنبور گفت چه شده چرا نارحتی زنبور گفت : ما تازه به این جنگل آمده ایم و نمی دانیم کندوی عسلمان را کجا بگذاریم، درخت گفت اینکه ناراحتی ندارد بیایید رو یکی از شاخه های من بگذارید زنبور تا این حرف درخت را شنید خیلی خوشحال شد و تشکر کرد و سریع رفت و این خبر را به گروهشان داد.