در زمان قدیم، پادشاهی زندگی میکرد که فرزند و جانشینی نداشت. در هنگام بیماری و نزدیک شدن زمان مرگ، پادشاه وصیّت کرد که اولین نفری که وارد شهر شد را به عنوان پادشاه جدید معرفی کنند.
فردای آن روز، گدایی از دروازه شهر وارد شد و مردم و وزیران دستور شاه را اجرا کرده و او را بر تخت پادشاهی نشاندند.
بعد از گذشت مدتی، شاه جدید که هرگز تجربه پادشاهی را نداشت، با وزیران و زیردستانش دچار مشکل شد و به ناچار بخشی از قدرت را به آنها واگذار کرد.
در یکی از روزها، یکی از دوستان پادشاه جدید که بسیار با او صمیمی بود، برای دیدار و عرض تبریک نزد پادشاه آمد.
پادشاه جدید در پاسخ تبریک دوستش گفت: “ای رفیق بیچاره من، اکنون حال تو بسیار بهتر از حال من است. من در گذشته فقط غم نانی داشتم و حالا غم جهان را بر دوش میکشم.”
دوستش در پاسخ گفت: “هر که بامش بیش برفش بیشتر.”
نتیجه: آدمها هر چقدر از لحاظ مالی قویتر باشند، به همان میزان باید سختیها و مسئولیتهای بیشتری را نیز تحمل کنند.
معرکه بدی هاا