شاعرک . z.y
جهان، قابی است از هیچ بر پسزمینهی هیچ. و ما، سایههایی لرزان در این قاب… حالا، وقتِ محو شدن است.
چه خوش باشی، چه در قعر سیاهی، روزگار همین است… وداع.
میروم تا در سکوت، پژواکِ فریادهایِ نشنیده را بیابم. تا باد… وداعی تلخ.
شاید هیچ وداعِ ابدی، دردناکتر از وداع با خویشتن نباشد. بدرود.”
نظر ؟؟؟؟؟،،،؟؟،،