دوش دیدم ماه را در کوچهی رؤیای خویش
میدرخشید و خبر میداد از دنیای خویش
گفتم ای دل، عاشقی دیگر چه دارد جز غمش؟
گفت: جانم، عشق میسازد جهان از آه خویش
عقل میگفتا که از این راهِ پرآشوب برگرد
عشق خندید و قدم بگذاشت در دریای خویش
گرچه دنیا جامِ تلخی در کفِ تقدیر داشت
من شرابِ عشق نوشیدم ز دستِ یار خویش
هر کجا رفتم نشان از عطرِ او دیدم به راه
گویی او پنهان شده در گوشهگوشه، جای خویش
ای خدا، گر قسمت من نیست دیدارِ نگار
پس چرا این دل نمیخواهد رها سازد تمنای خویش؟
من نه آنم کز غمِ هجران شکایت سر کنم
عاشقم، با درد میسازم به رسم و رای خویش