مردی در یک روستا زندگی می کرد مرد فقیر بود او شغلش ماهی گیری بود روز اول هیچ ماهی نگرفت ودر راه خانه پیش نانوارفت نانوا به او چند نان قرضی داد و گفت هر موقع ماهی گرفتی پول من را بده و به خانه برگشت و نان هارا به زنش داد روز دوم و سوم هم هیچی نگرفت به خانه باز گشت در روز چهارم رفت وتورش را داخل آب انداخت ویک مرد را از آب گرفت من از حیرت چشمانش را مالسید اما دید که واقعی مرد گفت من را از تور بیرون کن