بیا داداش اینو از هوش مصنوعی گرفتم برات فقط دیگه هرجاشو خودت خواستی حذف کن.
انشا:
یک روز مثل همیشه با عجله از خانه بیرون زدم تا به مدرسه برسم طبق معمول داشتم لقمه ام را می جویدم و کیفم هم نصفه باز روی دوشم تاب می خورد. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که دیدم سرکوچه شلوغ شده جلوتر رفتم و صحنه ای دیدم که تا چند دقیقه از خنده نتوانستم راه بروم یک گربه ی چاق و بامزه وسط خیابان نشسته بود و یک سگ کوچولو دورش میچرخید و پارس می کرد. اما نکته ی خنده دار این بود که گربه اصلاً نمی ترسید فقط با قیافه ای جدی به سگ نگاه میکرد انگار می گفت: «بچه جان خودتو خسته نکن سگ هی دور خودش میچرخید و پارس میکرد و مردم هم ایستاده بودند و میخندیدند. ناگهان گربه خیلی آرام بلند شد کش و قوسی به بدنش داد و با یک حرکت سریع پرید روی جدها کنار خیابان سگ بیچاره هم خواست دنبالش برود ، پایش سرخورد و روی زمین ليز خورد!
همه زدند زیر خنده حتی صاحب سگ هم خنده اش گرفته بود. سگ با قیافه ای خجالت زده بلند شد و دیگر پارس نکرد آن روز با لبخند وارد مدرسه شدم و فهمیدم گاهی یک اتفاق ساده در راه مدرسه می تواند کل روز آدم را شاد کند.
(دیگه شرمنده اگه به درد نمی خوره کار هوش مصنوعیه)