مادرم تازه مقداری کلوچه پخته بود. او آنها را روی میز گذاشت. برادر کوچکم رضا گرسنه بود. او یک کلوچه میخواست. او از صندلی بالا رفت تا یکی بردارد. او افتاد و سرش اسیب دید. او دوباره از صندلی بالا رفت. او اینبار یکی برداشت. کلوچه داغ بود. دست او سوخت و شروع به گریه کرد.
معرکه یادت نره.