خلاصه درس سوم فارسی اینجوری بود مردم ها می خواستند که یک بیمارستان رو در یک محل خیلی خوب بذارند اما اونا نمی دونستند که بهترین محل چیه برای همین هر کی می گفت که کنار خونه خودشون بیمارستان رو درست کنن یه روز تصمیم گرفتن که برن پیش طبیب. طبیب گفت که چند تکه گوشت برای من بیارید و برید. چند روز بعد اومدن گفت این گوشت ها رو در چند تا محل آویزان بکنید. مردم اونا رو آویزان کردن و چند روز بعد بهشون گفت که اون گوشت ها رو بیارم براشون. یکی یکی نشست گوشت ها رو بویید. و نگاه کرد و فهمید که بهترین محل برای ساخت بیمارستان کجاست. به مردها گفت که این گوشت خیلی خوبه. این گوشت در کدوم قسمت محله بود؟ اونا گفتن مگه فرقی داره؟ گفت بله فرق داره. خیلی هم فرق داره. شهادت می دهم خدا. گفت فرق داره خیلی هم فرق داره بعد به مدرون گفت که بهترین محل ساخت بیمارستان کجاست چون اونجا چون گوشی که در اونجا آویزان کرده بودن اصلاً خراب نشده بود. اسم این طبیعی محمد بن زکریای راضی بود. در بچگی خیلی تلاش کرده بود و تا درسی رو نمی فهمید ول کن نبود برای اینکه درسی رو بفهمه خیلی بچه زرنگی بود و مردمشو احترام گذاشتن