محمد

فارسی ششم. درس 10 فارسی ششم

خلاصه‌ی درس 10 فارسی ششم

جواب ها

جواب معرکه

آتنا

فارسی ششم

خلاصه اینه که یه پسری به اسم جلال الدینی محمد با پدرش میرن به نیشابور پدرش میگه وقتی که بریم نیشابور اونجا مدتی میمونیم و از زیبایی های نیشابور لذت می بریم و این اولین سفر محمد بود! و پدرش به او گفته بود و شاید دیگر به خانه بر میگردیم اون تا عصر خواب بود و و بلند شد نمازش را خوان و پیش پدرش رفت پدرش مهمان داشت در تمام شهر ها پدرش رو تغریبن همه می‌شناختند او اول خیلی تعجب کرده بود و بعد برایش عادی شد و این دیدار ها برایش جالب بود آنهایی که پیش پدرش می آمدن همه دانشمند و معلم بودن و اون فرصت خوبی برای آموختن داشت. محمد وارد اتاق شد و گوشه ای دو زانو نشست بها الدین گفت :عطار ، این پسرم است محمد مهمان محمد را نزد خود صدا زد و گفت از دانش چه خواندی و با خود چه داری محمد گفت جز اندکی نمی دانم شیخ گفت همه ی ما جز اندکی نمی دانیم آفتاب در حال غروب بود وعطار می خواست برود و از کتاب هایی که با خود آورده بود یکی را برداشت و بالای صفحه ی اول نوشت و آن را به محمد داد نسخه ای از کتاب اسرار نامه ی عطار بود محمد خوشحال شد و تشکر کرد پدر برای بدرقه ی مهمان رفت محمد یک جا نشست و دمشغول خواندن کتاب بود و آنقدر سرگرم خواندن کتاب بود که متوجه نشد شیخ عطار هنگام رفتن گفت: مراقب محمد باش به خواست خدا آینده ی درخشانی خواهد داشت و به مقام بزرگی خواهد رسید اینم خلاصه😉🙂

سوالات مشابه درس 10 فارسی ششم

Ad image

جمع‌بندی شب امتحان فیلیمومدرسه

ویژه اول تا دوازدهم

ثبت نام