خلاصه اینه که یه پسری به اسم جلال الدینی محمد با پدرش میرن به نیشابور پدرش میگه وقتی که بریم نیشابور اونجا مدتی میمونیم و از زیبایی های نیشابور لذت می بریم و این اولین سفر محمد بود!
و پدرش به او گفته بود و شاید دیگر به خانه بر میگردیم اون تا عصر خواب بود و و بلند شد نمازش را خوان و پیش پدرش رفت پدرش مهمان داشت در تمام شهر ها پدرش رو تغریبن همه میشناختند
او اول خیلی تعجب کرده بود و بعد برایش عادی شد و این دیدار ها برایش جالب بود آنهایی که پیش پدرش می آمدن همه دانشمند و معلم بودن و اون فرصت خوبی برای آموختن داشت.
محمد وارد اتاق شد و گوشه ای دو زانو نشست بها الدین گفت :عطار ، این پسرم است محمد مهمان محمد را نزد خود صدا زد و گفت از دانش چه خواندی و با خود چه داری محمد گفت جز اندکی نمی دانم شیخ گفت همه ی ما جز اندکی نمی دانیم آفتاب در حال غروب بود وعطار می خواست برود و از کتاب هایی که با خود آورده بود یکی را برداشت و بالای صفحه ی اول نوشت و آن را به محمد داد نسخه ای از کتاب اسرار نامه ی عطار بود محمد خوشحال شد و تشکر کرد پدر برای بدرقه ی مهمان رفت محمد یک جا نشست و دمشغول خواندن کتاب بود و آنقدر سرگرم خواندن کتاب بود که متوجه نشد شیخ عطار هنگام رفتن گفت: مراقب محمد باش به خواست خدا آینده ی درخشانی خواهد داشت و به مقام بزرگی خواهد رسید
اینم خلاصه😉🙂