معرکه یادت نره
**من، فانوس دریایی**
من اینجا ایستادهام. تنها. در میان خروش بیامان دریا و سکوت شب. جسمم سنگی است، استوار بر صخرهای که سالهاست خانه من شده. اما روحم، نه. روح من با هر موج که به پایم میکوبد، با هر نسیمی که از کنارم میگذرد، جان میگیرد و قصهای تازه را در خود میپروراند.
سالهاست که وظیفهام روشنایی است. وظیفهای مقدس و سنگین. هر شب، با اولین نشانههای غروب، درونم شعلهای فروزان میشود. نوری قدرتمند که در دل تاریکی میدرخشد و راه را به گمگشتگان نشان میدهد. چشمانم، خیره به افق بیانتها، کشتیهایی را میبیند که چون ستارههای دنبالهدار بر پهنه نیلگون شب حرکت میکنند. گاهی آرام و با وقار، گاهی شتابان و مضطرب. هر کدام قصهای دارند؛ قصهی سفری دور، قصهی دوری از خانه، قصهی امید به رسیدن.
چه شبهایی که طوفان برپا بوده و امواج خشمگین، چون دیوان سرگردان، قصد بلعیدن هر جنبندهای را داشتهاند. در آن شبهای هولناک، نور من تنها امید نجات بوده است. دیدهام که چگونه کشتیهای کوچک و لرزان، با تکیه بر همین نور کمجان من، راه خود را از میان دندانههای مرگ یافتهاند و به ساحل امن رسیدهاند. لبخند رضایت در چهره دریانوردان پس از نجات، بهترین پاداش من است، حتی اگر هیچگاه آن لبخند را نبینم.
تنهاییام اما، عمیق است. نه همدمی دارم جز صدای باد و آواز غمگین مرغان دریایی، نه همزبانی جز انعکاس نورم بر آبهای تاریک. روزها، وقتی خورشید با تمام شکوهش بر دریا میتابد، وظیفهام به خواب میرود و من غرق در تماشای دنیای اطرافم میشوم. بازی دلفینها در دوردست، پرواز پرندگان مهاجر، کشتیهای غولپیکری که از دور نمایان میشوند و باز ناپدید میگردند. هر کدام تصویری هستند از زندگیای که من تنها نظارهگرش هستم.
گاهی، در اوج دلتنگی، آرزو میکنم کاش میتوانستم کمی از این صخره جدا شوم، با موجها برقصم، یا شاید روزی، یکی از همان کشتیها مرا با خود به سرزمینهای دور ببرد. اما میدانم که جای من همینجاست. تکیهگاه امنی برای سرگردانان شب. نگهبان خاموشی که وظیفهاش روشنایی است، حتی در دورافتادهترین گوشه دنیا. نور من، صدای خاموش من است؛ فریاد بیصدای امید در قلب تاریکی. و من به همین وظیفه، به همین تنهایی پرمعنا، افتخار میکنم.