𝐍𝐄𝐒𝐀

نگارش دهم. درس 8 نگارش دهم

انشای ص ۱۱۹ رو کسی داره بفرسته بی زحمت

جواب ها

mortezâ

نگارش دهم

درود چاتی پاتی اینجوری نوشت . عناصر پیشنهادی داستان موضوع اصلی: مواجهه‌ی دوباره با چیزی که مدت‌ها فراموش شده بود شخصیت اصلی: آوا، دختر ۲۷ ساله، طراح گرافیک شخصیت فرعی: پیرمرد کتاب‌فروش، فردی آرام و رازآلود مکان: یک کتاب‌فروشی قدیمی در دل شهر زمان: یک عصر بارانی در اوایل پاییز نقطه‌ی آغاز: آوا برای پناه گرفتن از باران وارد کتاب‌فروشی می‌شود گره داستان: پیدا شدن دفترچه‌ای که نام خودِ آوا روی آن است اوج داستان: پیرمرد حقیقت دفترچه را آشکار می‌کند پایان: آوا درک تازه‌ای از گذشته و آینده‌اش پیدا می‌کند اگر این عناصر مورد پسندت نبود، بگو تا تغییر بدهم. در ادامه متن داستانی را بر اساس همین عناصر می‌نویسم: نوشته‌ی داستان‌گونه باران مثل رشته‌های نقره‌ای از آسمان می‌ریخت و آوا که چترش را جا گذاشته بود، ناچار به اولین پناهگاهی که پیدا کرد پناه برد؛ کتاب‌فروشی باریکی که تابلوی زهواردررفته‌اش فقط می‌گفت: «کتاب…». صدای زنگ در که بلند شد، پیرمردی با عینک گرد از پشت پیشخوان سر بلند کرد و لبخندی کوتاه زد. بوی کاغذ کهنه و چوب نم‌خورده در هوا پیچیده بود. آوا از روی بی‌حوصلگی شروع کرد به ورق زدن کتاب‌ها تا اینکه چیزی چشمش را گرفت؛ یک دفترچه‌ی چرمی، با نام «آوا س.» روی جلد. سرجایش میخکوب شد. انگار کسی سال‌ها قبل، گذشته‌اش را پیشاپیش در این مکان جا گذاشته بود. با تردید دفترچه را به سمت پیرمرد گرفت. او مکثی طولانی کرد، انگار دنبال واژه می‌گشت. در نهایت گفت: «این دفترچه سال‌ها پیش دست یک دختر بچه بود… خیلی کوچک. گفت اگر روزی بزرگ شد و دوباره خودش را گم کرد، این را به او برگردانم.» آوا احساس کرد زمین زیر پایش سبک شد. یادش نمی‌آمد چنین چیزی گفته باشد، اما امضا، خط بچگانه و حتی نقاشی کوچکی از خانه‌ی قدیمی‌شان، همه واقعی بود. پیرمرد ادامه داد: «گفت دلت را که گم کردی، شاید این کمکت کند پیدایش کنی.» دفترچه را بست. بیرون هنوز باران می‌بارید، اما در دلش چیزی روشن شده بود؛ نه خاطره‌ای کامل، بلکه نشانه‌ای از اینکه گذشته‌اش هنوز می‌تواند راهی به آینده‌اش باز کند.
𝗙𝗮𝗙𝗮

نگارش دهم

نزدیک غروب بود که وارد کتابخانه‌ی قدیمی شدم؛ جایی که همیشه از سکوتش بیشتر از هرجای دیگری می‌ترسیدم. هوای داخل، بوی کاغذهای کهنه و چوب نم‌خورده می‌داد و تنها چراغ روشن، بالای میز انتهایی سالن سوسو می‌زد. برای پیدا کردن یکی از کتاب‌های تاریخ محلی آمده بودم، اما به‌محض اینکه قدم گذاشتم، حس کردم چیزی بیش از یک کتاب در انتظارم است. پیرمرد کتابدار، طبق معمول، با آن نگاه آرام اما نافذش از پشت میز بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید، اشاره کرد دنبالش بروم. گویی که می‌دانست چه می‌خواهم، حتی قبل از اینکه بپرسم. مرا به طبقه‌ی بالا برد؛ جایی که همیشه بسته بود و قفل زنگ زده اش کسی را به خودش راه نداده بود، کلید را چرخاند، در با صدایی کوتاه باز شد و اتاقی نمایان شد که در آن صندوق چوبی بزرگی قرار داشت. پیرمرد گفت: «گاهی کتاب‌ها دنبالِ خواننده‌ی درست می‌گردند.» و سپس صندوق را باز کرد و کتاب سنگینی بیرون آورد؛ جلدی چرمی و سیاه داشت، بدون عنوان. کتاب را جلویم گذاشت و قبل از اینکه چیزی بپرسم، از اتاق بیرون رفت. وقتی جلد را گشودم، صفحه‌ی اول سفید بود. اما انگار جایی دورتر از آن صفحه‌ی خالی، صداهایی می‌شنیدم؛ صدای راه رفتن کسانی که دیده نمی‌شدند، صدای باد در راهرویی که آنجا نبود. هرچه بیشتر خیره می‌شدم، خطوط کمرنگی روی کاغذ ظاهر می‌شد، مثل سایه‌های جمله‌هایی که هنوز کامل نشده‌اند. در همان لحظه فهمیدم این کتاب درباره‌ی خود من است؛ اما نه درباره‌ی گذشته‌ام، بلکه درباره‌ی تصمیمی که هنوز نگرفته بودم. نمی‌دانم چقدر گذشت، فقط یادم هست وقتی کتاب را بستم، حس کردم چیزی در من تغییر کرده؛ انگار آنچه را باید بفهمم فهمیده بودم، بی‌آنکه کلمه‌ای خوانده باشم. کتاب را همان‌جا گذاشتم و از پله‌ها پایین آمدم. کتابدار کنار در ایستاده بود. فقط گفت: «هرکس بالا نمی‌ره. هرکس هم چیزی نمی‌آره پایین.» خارج که شدم، آسمان کاملاً تاریک شده بود، اما تاریکی دیگر مثل قبل ترسناک نبود. حس می‌کردم از آن غروب به بعد، هر انتخابی که بکنم، بخشی از داستانی می‌شود که هنوز نوشته نشده؛ اما این‌بار، نویسنده‌اش خودم هستم.

سوالات مشابه درس 8 نگارش دهم