درود چاتی پاتی اینجوری نوشت .
عناصر پیشنهادی داستان
موضوع اصلی: مواجههی دوباره با چیزی که مدتها فراموش شده بود
شخصیت اصلی: آوا، دختر ۲۷ ساله، طراح گرافیک
شخصیت فرعی: پیرمرد کتابفروش، فردی آرام و رازآلود
مکان: یک کتابفروشی قدیمی در دل شهر
زمان: یک عصر بارانی در اوایل پاییز
نقطهی آغاز: آوا برای پناه گرفتن از باران وارد کتابفروشی میشود
گره داستان: پیدا شدن دفترچهای که نام خودِ آوا روی آن است
اوج داستان: پیرمرد حقیقت دفترچه را آشکار میکند
پایان: آوا درک تازهای از گذشته و آیندهاش پیدا میکند
اگر این عناصر مورد پسندت نبود، بگو تا تغییر بدهم.
در ادامه متن داستانی را بر اساس همین عناصر مینویسم:
نوشتهی داستانگونه
باران مثل رشتههای نقرهای از آسمان میریخت و آوا که چترش را جا گذاشته بود، ناچار به اولین پناهگاهی که پیدا کرد پناه برد؛ کتابفروشی باریکی که تابلوی زهواردررفتهاش فقط میگفت: «کتاب…».
صدای زنگ در که بلند شد، پیرمردی با عینک گرد از پشت پیشخوان سر بلند کرد و لبخندی کوتاه زد. بوی کاغذ کهنه و چوب نمخورده در هوا پیچیده بود.
آوا از روی بیحوصلگی شروع کرد به ورق زدن کتابها تا اینکه چیزی چشمش را گرفت؛ یک دفترچهی چرمی، با نام «آوا س.» روی جلد. سرجایش میخکوب شد. انگار کسی سالها قبل، گذشتهاش را پیشاپیش در این مکان جا گذاشته بود.
با تردید دفترچه را به سمت پیرمرد گرفت.
او مکثی طولانی کرد، انگار دنبال واژه میگشت. در نهایت گفت: «این دفترچه سالها پیش دست یک دختر بچه بود… خیلی کوچک. گفت اگر روزی بزرگ شد و دوباره خودش را گم کرد، این را به او برگردانم.»
آوا احساس کرد زمین زیر پایش سبک شد. یادش نمیآمد چنین چیزی گفته باشد، اما امضا، خط بچگانه و حتی نقاشی کوچکی از خانهی قدیمیشان، همه واقعی بود.
پیرمرد ادامه داد: «گفت دلت را که گم کردی، شاید این کمکت کند پیدایش کنی.»
دفترچه را بست. بیرون هنوز باران میبارید، اما در دلش چیزی روشن شده بود؛ نه خاطرهای کامل، بلکه نشانهای از اینکه گذشتهاش هنوز میتواند راهی به آیندهاش باز کند.