روزی روزگاری شخصی یکی از دوستانش دچار بیماری شد و مجبور بود بر بستر بخوابد. او تصمیم گرفت به عیادت دوستش برود و از حالش خبر دار شود. وقتی به منزل دوستش رسید، از همان ابتدا شروع به صحبت کردن کرد اما دوستش بسیار خسته بود و نیاز به استراحت داشت. برای حفظ احترام میزبانش به سختی صحبتهای او را تحمل میکرد.
کم کم، همینطور که او صحبت میکرد، چهره بیمار بی قرار شد. در همین هنگام، دوستش از او پرسید: «در جایی از بدنت درد داری که بی قراری؟» بیمار پاسخ داد: «در حال حاضر به خاطر صحبت کردن زیاد تو بی قرارم زیرا من نیاز به استراحت دارم و تو صحبتهایت را تمام نمیکنی.»