سلام خودم نوشتم از گوگل نیست🤌🏻
تاج بده
# مقدمه: روزِ حسابِ نهایی
روزِ قیامت فرا رسیده بود. آسمان سیاه شده بود و صدای رعد و برق، سکوتِ سنگینِ صحنه رو میشکست. همهی موجودات، از فرشتگان تا گناهکاران، در صفی طولانی و بیپایان ایستاده بودند تا به سمتِ دروازهی جهنم حرکت کنن. هوا پر از دودِ غلیظ و بویِ سوختگی بود و صدای نالهها و التماسها، فضا رو پر کرده بود. هیچکس جراتِ حرف زدن نداشت؛ همه میدونستن که این لحظه، لحظهی سرنوشتسازه.
ناگهان، صدایِ قدمهایِ سریع و بیملاحظهای شنیده شد. «فضولی» با یه چهرهی نگران و با دستمالِ گردنبافت، از بینِ جمعیت بیرون اومد. او هنوز داشت با خودش و دیگران حرف میزد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!
او با یه لحنِ کنجکاو و بیخیال، به سمتِ نگهبانِ درِ جهنم رفت که با یه چهرهی خشمگین و یه چماقِ آتشین ایستاده بود. فضولی بدونِ اینکه به صدایِ نالهها یا ترسِ دیگران توجه کنه، با یه لبخندِ کجوکوله گفت: « هعی... با تو ام ..ببخشید، یه سوالِ کوچیک دارم. این هیزمهایی که اینجا میسوزونن، ترن یا خشک؟» 🤔
نگهبان با تعجب و خشم بهش نگاه کرد و گفت: «تو الان داری دربارهی هیزمها حرف میزنی؟ ما داریم میریم به جایِ ابدی، تو هنوز داری دربارهی دود و آتش بحث میکنی؟»
فضولی با یه لحنِ جدی و بیملاحظه گفت: «آره، ولی من فقط میخوام بدونم چرا هیزمها ترن! شاید بتونم کمکی بکنم. اگه هیزمها تر باشن، دودشون میپره بالا و همهچیز رو میپوشونه، ولی اگه خشک باشن، آتش سریعتر میپره و ما رو میسوزونه! »
همهی حاضرین با شنیدن این حرف، باور نمیکردن که حتی در چنین لحظهی سرنوشتسازی، هنوز هم نمیتونه دست از فضولی کردن برداره. بعضیها حتی شروع کردن به خندیدن، ولی خندهشون پر از ترس و ناامیدی بود.
فضولی حتی وقتی مرگ و جهنم هم اومده، عادتِ بدِ فضولی کردن رو نمیتونه ترک کنه. این داستان به ما یادآوری میکنه که بعضی عادتها حتی مرگ رو هم نمیتونن تغییر بدن. گاهی وقتها، ما بیشتر از اینکه به فکرِ خودمون باشیم، به فکرِ چیزهای بیربط و بیفایده میمونیم!
تاج یادت نره🫶🏻🦋