دقیقا نمیدونم این میوه ها چین ولی ما سیب در نظر میگیریم
به باغ سیب پدر بزرگ رفتم و داشتم قدم میزدم که دختری با لباس سفید رنگش که روی ان طرح های صورتی داشت از درخت ها سیب میچید و میخندید دنبالش راه افتادم کلاه کرمی رنگش و شاخه درخت ها باعث میشد نتوانم صورت اون را ببینم با دیدن من سبدش را در دست گرفت و میدوید بین درختا سبد سیب ببن شاخه ها گیر کرد و از دستش افتاد و همه ی سیب هایش ریخت که گرفتمش و گفتم صبر کن سیب هایش را جمع کردیم و با هم دوست شدیم اون همسایه بغلی پدر بزرگ بود دختر مهربانی بود از اون خدافظی کردم و به سمت خانه برگشتم