در آینهی تاریخ، وقتی به چهرهی خود مینگرم، تنها بازتاب یک فرد را نمیبینم؛ بلکه رگهای خونی را میبینم که با خونِ شاعران، پادشاهان و مبارزانِ این سرزمین عجین شده است. من، دختری هستم که در تار و پودِ این خاک، ریشه دارد؛ دختری که هر نفسش، بوی خاکِ بارانخوردهی کوههای البرز و عطرِ گلهای بهارستان را میدهد.
من دخترِ ایرانم؛ یعنی میراثدارِ کلامِ حافظ و خردِ فردوسی. در نگاه من، شاید گاهی خستگیِ روزگار بنشیند، اما در عمقِ چشمهایم، همان درخششِ مقتدرانهی خورشیدِ در پهنهی دشتهای ایران است. من از جنسِ پایداری هستم؛ همانگونه که درختانِ سرو در دلِ کوهستان، با هر تلاطم، سر به آسمان میگیرند.
زیباییِ من، نه تنها در نهفتیهای ظاهری، بلکه در پیوندِ عمیقم با این فرهنگ نهفته است. در لبخند من، طنینِ موسیقیِ سنتی و در مهربانیام، گرمایِ خورشیدِ میانه داستانهاست. من با تمامِ تضادها و زیباییهای این سرزمین، بزرگ شدهام؛ از شلوغیِ بازارهای سنتی که بوی ادویه و زندگی میدهند، تا سکوتِ مقدسِ بیابانهای لوت که رازهای کهن را در دل خود پنهان کردهاند.
اگر از من بپرسند: «تو کیستی؟»، پاسخ نمیدهم که من فقط یک نام یا یک پیشه هستم. پاسخ میدهم که من، تجلیِ تمامِ آن چیزی هستم که ایران ساخته است: استوار، پرشور، و بیباک. من دختری هستم که میداند گذشتهاش، سنگبنایِ آیندهی اوست. من با تمامِ توان، در مسیرِ رویاهایم گام برمیدارم، در حالی که میدانم در رگهایم، تپشِ قلبِ یک سرزمینِ جاودانه جریان دارد.
من دخترِ ایرانم؛ و این، بزرگترین افتخارِ من است.