با صدای شرشر ناودون چشمانم رو باز کردم و به پنجره اتاقم خیره شدم از گوشه کنار رفته پنجره متوجه بارش باران شدم زود از جا بلند شدم و به سمت پنجره پا تند کردم و پنجره را باز کردم دیگر باران نمی بارید اما از ناودان ها همچنان اب میریزید چشمانم رو بسته و با تموم وجود نفس کشیدم بوی دلنشین خاک آمیخته شده با اب باران مشامم رو نوازش می کرد
بوی باران منو برد به جای دور خیلی دور زمانی که فقط ۶ سال داشتم
و....