میشه این حکایت رو باز نویسی کنید
یاد دارم که در ایام پیشین من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگهان اتفاق غیب افتاد پس از مدتی باز امد و عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن کردو من محروم