انشا: آخرین روز مدرسه
آخرین روز مدرسه همیشه یه حس عجیبی داره. از یه طرف خوشحالیم که امتحانا تموم شده و قراره تابستون شروع بشه، از یه طرف هم دلمون برای کلاس و دوستامون تنگ میشه.
اون روز وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، همه حال و هوای متفاوتی داشتن. بعضیا میخندیدن و برنامههای تابستونیشونو تعریف میکردن، بعضیا هم ناراحت بودن چون شاید سال بعد کنار هم نباشیم. کلاسها دیگه مثل همیشه جدی نبود. معلممون هم بیشتر باهامون صحبت کرد و برامون آرزوی موفقیت کرد.
زنگ آخر که خورد، همه با خوشحالی دست زدیم. بعضی از بچهها همدیگه رو بغل میکردن و میگفتن «تابستون میبینمت!» یا «مواظب خودت باش!» من هم با دوست صمیمیم قول دادیم توی تابستون بیشتر با هم در ارتباط باشیم.
وقتی از در مدرسه بیرون اومدم، یه لحظه برگشتم و به ساختمون مدرسه نگاه کردم. یاد خندهها، شیطنتها، امتحانها و حتی استرسها افتادم. فهمیدم که مدرسه فقط درس خوندن نیست، بلکه جاییه که خاطره میسازیم.
آخرین روز مدرسه برای من ترکیبی از شادی و دلتنگیه. شادی برای شروع تعطیلات و دلتنگی برای روزهایی که خیلی …که خیلی زود گذشتن و دیگه تکرار نمیشن.