ی دونه دیگه هم عکس هست اما چون جا نشد برات مینویسم:
خووان گفت: «باشد، صبر میکنم».
اما کمکم حوصلهاش سر رفت، بیلی برداشت و دست به کار شد. غروب بود که هر سه نفر بیلهای خود را زمین گذاشتند. خاک زیر و رو شده بود و سبد پر از سیب زمینی بود. خووان با دستپاچگی پرسید: «حالا میتوانید من را ببرید؟»
پدر جواب داد:« حتما، اما بگذار،شاممان را بخوریم».
نور ماه رودخانه را روشن کرده بود. پدر و پسر پارو میزدند و قایق را به آن طرف رودخانه میراندند. پسر به خووان گفت: «دونا ژوزفا فقط با یک فنجان چای مخصوص خودش پدربزرگم را خوب کرد». پدر گفت: «بله، نه تنها او را درمان کرد، یک سکه طلا هم برایش آورده بود». خووان هاج و واج ماند. نمیفهمید دونا ژوزفا که برای کمک به مردم این طرف و آن طرف میرود، چرا به این و آن سکه طلا میبخشد؟
زنگ تفریح:
اونایی که میگن خیلی طولانیه، قبل از اینکه ادامه داستان سکه ی طلا رو بخونن، برن این چندتا عکسو ببینن تا خستگیشون در بره.