یک روز از روزگار ها یک برف تمام جنگل رو سفید کرد جنگل خیلی ناراحت شود و گفت چرا اینکار رو کردی سریع آب شو برف گفت من اگر نیایم که تو هیچ آبی نخوای داشت جنگل باز حرف خودش را زد از اون موضوع دوسال میگذره و جنگل غرق خشکی میشه جنگل رو به آسمان کرد و گفت برف عزیز من از تو معذرت میخواو من مغرور شودم من میایم باید سه ماه صبر کنی جنگل قبول میکنه بعداز 3هفته جنگل با درخت و سبزها دیگه گفتن با دیکر صبر نداریم جنگل باز خواست خودش رو میگوید برف میگوید میبارم و بجای آن بارات میبارد جنگل گفت ایننکه آب است چرا تو نبارید برف میگود من با خود در یک سه هفته فکر کردم که اگر من ببارم چند روز تا اینکه آب شوند طولی خواهت شود
تمام
مرسی از خواندنت معرکه یادت نره