بفرما تاج یادت نره
تاریخ، صحنه نمایش تراژدیهاست و “جنگ تحمیلی سوم” نامی بر این برهه، که تقابل مفاهیم است؛ رقصی هراسانگیز از سایهها بر صحنه هستی. این جنگ، چون رودخانهای خروشان، با خود کینهها و دشمنیها را به زیر میآورد. قدرت، در این میان، چون خورشیدی سوزان، حیاتبخش نیست، بلکه نابودگر است و ارادهها، بادهای سرگردانی که بیمقصد میوزند.
حقیقت، چون کودکی گمشده، در غبار شعارها فریاد میزند و هر کس رنگی بر چترِ حقیقت میزند. آزادی، آن گوهر انسانی، چون پرندهای دربند، آرزوی پرواز دارد، اما قفسهایِ تنگِ امنیتِ اجباری، بالهایش را میشکنند. آیا امنیتِ تحميلشده، همان آزادی است؟
این جنگ، روح انسانها را نیز به تسخیر درمیآورد. امید، چون شمعی لرزان در بادِ ترس، گاه فروزان و گاه خاموش است. و عشق، چگونه در میانِ ویرانی شکوفا میشود؟ شاید عشق، تنها نوری باشد که از دلِ تاریکیها راهی به روشنایی میگشاید.
درکِ فلسفیِ این جنگ، نه در یافتنِ مقصر، که در فهمِ چراییِ تداومِ این چرخه است. راهِ رهایی، نه در پیروزیِ یک طرف، که در شکستنِ دایرهیِ معیوبِ تنفر و خشونت