چند روز پیش،هوا آفتابی بود.در حیاط بودم..ناگهان یاد بازی که در کتاب داستان جدید خوانده ام به یادم آمد،همان لحظه یادم آمد که پاییز است و من مهر ماهی هستم.همان شب به آبی زلال که در پارچ سر سفره بود خیره شدم مادرم گفت:چرا چیزینمیخوری نکند شامی که درست کردم را دوست نداری.
معرکه یادت نره..نوشته بود با معنی متفاوت یعنی معنی اصلی نباشه معنی دیگه ای بده
روزی روزگاری، در یک دریاچه آبی، ماهیای زندگی میکرد که همیشه به دنبال ماجراجویی بود. او تصمیم گرفت یک شامی خوشمزه برای دوستانش تهیه کند. در حین جمعآوری مواد، با یک گروه از بچهها که مشغول بازی بودند، آشنا شد. آنها به او کمک کردند تا بهترین شامی را درست کند و در نهایت همه با هم دور دریاچه نشسته و از غذا و دوستی لذت بردند.