# جزئیات بیشتر از عید امسال 🌸
اون روز، مادربزرگشون یه کار جالب کرد: به جای اینکه فقط عیدی نقدی بده، برای هر کدوم از ما یه یادداشت کوچیک نوشته بود با یه آرزوی شخصی. مثلاً برای من نوشته بود: «امسال بیشتر کتاب بخون و سفر برو». این ایده خیلی قشنگ و متفاوت بود!
بعد از ظهر هم، پسرخالهم که تازه گیتار یاد گرفته بود، برامون چند تا آهنگ محلی زد و همه با هم خواندیم. حتی مادربزرگ هم با صدای لرزانش همراهی کرد که خیلی بامزه و دلنشین بود.
غروب که شد، تو حیاط نشستیم و زیر نور فانوسهای رنگی، داستانهای قدیمی تعریف کردیم. هوا خنک بود و بوی بهار میاومد. واقعاً حس میکردیم همه چیز تازه شروع شده.
چیزی که امسال برام خاص بود، این بود که بعد از کلی سال، دوباره همهی فامیل دور هم جمع شدیم — انگار زمان رو نگه داشته بودیم برای چند ساعت.
راستی، اون تخممرغشکستنها رو یادته؟ آخرش پسرعمهم با یه تخممرغ خیلی محکم اومد و همه رو شکست داد! 😄
ممععررککهههه