pari

نگارش هشتم.

انشا درمورد روزی که دفتر خاطراتم را ورق میزدم ناگهان تروخدا بگین تا ساعت 3وقت دارم لطفا بگین هر کی بگه بهش معرکه میدم

جواب ها

جواب معرکه

h.....

نگارش هشتم

روزی دفتر خاطراتم را ورق می‌زدم، ناگهان چشمم به صفحه‌ای افتاد که گوشه‌هایش کمی تا شده و بوی عطر گلیِ faintی از آن بلند می‌شد. دقیق‌تر نگاه کردم؛ تاریخ بالای صفحه مرا به چندسال قبل برد، زمانی که هنوز کودک بودم و دنیا برایم پر از سؤال‌های بی‌پایان و آرزوهای کوچک بود. در آن صفحه نوشته بودم: «امروز برای اولین‌بار تنها به پارک رفتم. از درخت‌ها بالا رفتم، کفش‌هایم گِلی شد و یک جوجه‌گنجشک زخمی پیدا کردم. وقتی کمکش کردم و دوباره پرواز کرد، احساس کردم دنیا با من مهربان‌تر شده است.» با خواندن این جمله‌ها لبخندی روی لبم نشست. یادم آمد چطور آن روز با دستان کوچکم پرنده را پناه داده بودم و چقدر از اینکه توانسته بودم کاری کوچک اما مهم انجام دهم، احساس غرور می‌کردم. انگار همین چند لحظه پیش بود. در حالی که خاطره‌ها یکی‌یکی مثل ورق‌های دفتر ورق می‌خوردند، ناگهان فهمیدم چقدر تغییر کرده‌ام؛ چقدر بزرگ‌تر، آرام‌تر و شاید کمی دورتر از آن کودک هیجان‌زده شده‌ام. اما همان لحظه تصمیم گرفتم دوباره به همان سادگی و مهربانی نزدیک شوم؛ به آن «خودِ کوچک و واقعی» که هنوز گوشه‌ای از وجودم زندگی می‌کند. دفتر را بستم، اما احساسی تازه در دلم روشن شد؛ احساسی که به من یادآوری می‌کرد گاهی لازم است گذشته را ورق بزنیم تا مسیر آینده را بهتر ببینیم

سوالات مشابه