در آسمانِ روشنِ صبح، جایی که نور مثل نقاشیِ لطیفی بر شیشهی دنیا مینشیند، کبوترِ کوچکی دیده شد؛ همان کبوترِ سبکبالِ همیشگی، با گامهایی که انگار صدا ندارند، اما دل را آرام میکنند. بالهایش را گسترده بود و در حال پرواز مینمود؛ پروازش نه شتابزده بود و نه بیهدف—بلکه مثل قصهای بود که از دلِ امید بیرون میآید و به آسمان پناه میبرد.
روی بدنِ کبوتر، پرچم ایران نقش بسته بود؛ پرچمی که هر بار دیدنش آدم را یادِ ریشههای استوار و جانِ پرغرورِ سرزمینش میاندازد. سه رنگِ آن، زیرِ نورِ آفتاب جلوهای تازه داشتند؛ گویی آبیِ آسمان و سرخیِ زندگی و سبزیِ پایداری، همزمان در یک تصویر گرد آمده بودند تا بگویند: «ما هنوز امید داریم.»
کبوتر در میان باد، آرام میچرخید و میگذشت. صدای بالهایش شاید شنیده نمیشد، اما میشد حسش کرد؛ حسِ اینکه هنوز انسانهایی هستند که در دلِ سختیها هم، مثل این کبوتر، راهِ نور را گم نمیکنند. او انگار پیامآورِ صلح بود، پیامآورِ آزادی، پیامآورِ وطن. هر بار که سر به سوی آسمان بالا میبرد، پرچمِ ایران هم روشنتر به نظر میرسید—نه فقط به خاطر رنگها، بلکه به خاطر معنایی که با خود داشت.
در ذهنم با دیدنِ آن تصویر، این جمله تداعی شد: وطن فقط یک کلمه نیست؛ وطن یعنی تپشِ دلِ آدمهایی که دوست دارند سربلند زندگی کنند. کبوتر هم همین را یادآور میشد؛ پروازش به من میگفت که آدم میتواند هر جا باشد، اما جهتِ قلبش را به سمتِ امید نگه دارد. من باور کردم که حتی یک پرندهی کوچک هم میتواند نمادِ بزرگی باشد، اگر بر شانههایش پرچمِ عشق و وفاداری باشد.
و آن لحظه، وقتی کبوتر از میان نور عبور کرد و در دوردست گم شد، من حس کردم چیزی در درونم پر کشیده است: حسِ احترام، حسِ امید، و حسِ وطندوستی. انگار آسمان به من گفت: «کبوتر رفت، اما پیامش میماند.»
معرکه یادت نره