لطفا هرکی سریع تر جواب بده معرکه میدم بهش پیرمردی تهی دست زندگی را در نهایت فقر وتنگ دستی می‌گذارند و با سائلی برای زن وفرزندان قوت غذایی ناچیز فراهم می‌کرد و می گفت افسوس از این زندگی از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود و طبق عادت معمول با خودش سنگ آسیاب وگندم هایش حرف می زد و گله از سختی روزگار می کرد در همان حال مقداری گندم در دامن لباسش ریخت پیرمرد گوشه های لباسش را به هم گره زد در حالی که به خانه بر می‌گشت با خدا از مشکلات سخن می گفت که ۴رجی را در رفع مشکلاتم کن ای کاش عنایتی فرمایی و گره

جواب ها

جواب معرکه

Riiiiii

فارسی ششم

ادامه:گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفتمن تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟! پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود..

سوالات مشابه

Ad image

جمع‌بندی شب امتحان فیلیمومدرسه

ویژه اول تا دوازدهم

ثبت نام