شب، رازهایی داره که فقط به مردههای بیدار میگه
و ما، با چشمهای باز، کورترین شنوندههای حقیقتیم
خندههامون، داغِ خاموشیه که رو روحمون میزنیم
تا کسی نفهمه از درون، چند وقته نفس نمیکشیم
زندگی، طنابی پوسیدهست که خیال میکنیم محکم گرفتهایم
اما سالهاست زیر پامون از گورستانِ امید آویزونیم
آدمها، سایههایی هستن که فکر میکنن نور ساختارشونه
غافل از اینکه خورشید هم یه روز از خودش خسته میشه
هر قدمی که جلو میریم، ردّی از نبودنمون میمونه
چون بودن، فقط یکجور ناباوریِ خوبشستهشدهست
حقیقت