پاییز فصل دگرگونیست؛ فصلی که برگها از شاخهها جدا میشوند، اما دلها به هم نزدیکتر. وقتی نسیم خنک پاییزی از لابهلای درختان میگذرد، انگار با خودش قصههای قدیمی را زمزمه میکند؛ قصههایی از مهر، دلتنگی، و خاطراتی که در دل برگهای زرد جا خوش کردهاند.
در پاییز، آسمان رنگی دیگر دارد؛ نه آن آبی پرشور تابستان، نه آن خاکستری سرد زمستان. آسمان پاییز، آبیست با طعم اندوهی شیرین. خورشید با مهربانی کمتری میتابد، انگار خودش هم دلش گرفته از رفتن روزهای گرم و پرنور.
مدرسهها دوباره جان میگیرند، و صدای زنگ کلاسها با خشخش برگها همآوا میشود. بچهها با لباسهای گرم و کیفهای پر از کتاب، به استقبال دانایی میروند. پاییز، فصل آغاز است؛ آغاز یادگیری، آغاز دوستیهای تازه، و آغاز فصل فکر کردن.
در این فصل، دل آدمها بیشتر به شعر و موسیقی میگراید. شاید چون طبیعت خودش شعر میگوید؛ با رنگهای نارنجی و قرمز، با صدای باد، با سکوتی که گاهی از هزار فریاد پرمعناتر است.
پاییز را دوست دارم، چون یادم میاندازد که زیبایی همیشه در ماندن نیست؛ گاهی در رفتن هم هست. همانطور که برگها میروند، اما خاطرهشان تا بهار بعد در دل درخت میماند