آرمی

نگارش نهم.

بچه ها انشا درمورد گذر رودخانه. الان سر امتحانم یکم زود تاج میدم

جواب ها

سلام **گذر رودخانه: سمفونی زندگی** خورشید، گویی دانه دانه طلای مذاب را بر دامنه‌ی کوهستان می‌پاشید. در دوردست، جایی که قله‌های سربه فلک کشیده، آسمان آبی را می‌بوسیدند، چشمه‌ای کوچک و زلال، نفسِ صبحگاهی‌اش را بیرون داد. این آغازِ سفری شگفت‌انگیز بود؛ آغازِ گذرِ رودخانه‌ای که قرار بود سمفونی زندگی را بنوازد. ابتدا، رود فقط نجوا می‌کرد. قطرات آب، چون اشک‌های شوق، بر سنگریزه‌های سرد می‌لغزیدند و گاهی آهنگی دلنشین از برخوردشان با شاخ و برگ‌های آویزان از صخره‌ها برمی‌خاست. با هر قدمی که برمی‌داشت، رود جان می‌گرفت. از دلِ دره‌های تنگ و تاریک می‌گذشت، جایی که نور خورشید فقط خطی باریک از امید بود و سکوت، تنها همدمش. صدای ریزش آب در گوش سنگ‌ها می‌پیچید و پژواکی مرموز می‌ساخت. کم‌کم، رود جسورتر شد. به دشت که رسید، آغوشش را گشود و هزاران جویبار کوچک و بزرگ را در خود پذیرفت. حالا دیگر فقط نجوا نمی‌کرد، بلکه فریاد می‌کشید! آب، پر از شور زندگی، با سرعتی وصف‌ناپذیر در میان علفزارها و گل‌های وحشی می‌خرامید. در کناره‌هایش، درختان بید، چون رقاصانی که موهای بلندشان را در باد پریشان کرده‌اند، قامت افراشته بودند و ریشه‌هایشان را در خاکِ مرطوب فرو کرده بودند. پرندگان، دل به آبِ زلال می‌زدند و ماهی‌ها، چون سکه‌های نقره‌ای، در اعماقِ آن برق می‌زدند. رود، پلِ ارتباطی بود. گویی شریانِ حیات بود که از قلبِ طبیعت می‌گذشت. برای حیوانات، تشنه‌کامانِ کویر، سرچشمه‌ی زندگی بود و برای گیاهان، نوازشگرِ خاک. گاهی آرام و متین، چون مادری مهربان، کودکانش را در آغوش می‌کشید و گاهی خروشان و قدرتمند، با غرشِ آب، عظمتِ خود را به رخ می‌کشید. در مسیرش، دهکده‌ای کوچک را دید. خانه‌ها، آجر به آجر، کنارِ رود قد علم کرده بودند و زندگی، با ریتمِ آب، جریان داشت. کودکان، با شادیِ بی‌حد و حصر، دل به آب می‌زدند و پیران، با نگاهی به افق، خاطراتِ دیروز را در زمزمه‌ی آب جستجو می‌کردند. رود، نه فقط یک عنصرِ طبیعی، بلکه بخشی از هویتِ این مردم شده بود. سرانجام، رودِ خسته از سفرِ طولانی، اما پربار، به دریا پیوست. قطراتِ آبی که روزی از چشمه‌ای کوچک جوشیده بودند، حالا در وسعتِ بی‌کرانِ دریا گم شدند. اما این پایان نبود، بلکه آغازِ چرخه بود. خورشید دوباره بر دریا می‌تابید، آب تبخیر می‌شد و دوباره به صورتِ ابر، به آسمان می‌رفت تا از نو، رودخانه‌ای دیگر، با داستانی تازه آغاز شود. گذرِ رودخانه، فقط عبورِ آب نبود؛ داستانی بود از تولد، رشد، زندگی، همراهی و پیوستن. داستانی از سمفونیِ نابی که طبیعت، با تمامِ وجودش، برای گوشِ عاشقانش می‌نوازد.

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن