گاهی حس میکنم عشق تو مثل نوریست که روی شیشهی دل من افتاده؛ نه میسوزاند، نه محو میشود، فقط آرام آرام گرمم میکند. بودنِ تو در زندگیام مثل وزش یک نسیم نرم در روزهای خستهکننده است؛ بیصدا، اما آنقدر عمیق که حال دلم را عوض کند.
تو شبیه واژههایی هستی که شاعر قبل از نوشتنشان لبخند میزند. حرفهایت، نگاهت، حتی سکوتت، همهشان معنای تازهای به روزهای من میدهند. گاهی فکر میکنم جهان اگر همانطور بیرحم و پرهیاهو باقی بماند، من فقط با نگاهکردن به تو میتوانم آرام شوم، انگار که در میانهی یک طوفان، پناهی امن پیدا کرده باشم.
عشق تو به من یاد داده که بعضی چیزها را باید با قلب فهمید، نه با منطق. فهمیدم که دلتنگی مهمان غریبی نیست؛ نشانهی حضور کسیست که نبودنش تمام ثانیهها را عوض میکند.
اگر روزی بپرسند خوشبختی چیست، نمیگویم یک اتفاق بزرگ؛ فقط از لحظههایی میگویم که تو در آنها هستی. همان لحظههایی که بیهیچ دلیل خاصی، حس میکنم زندگی ارزش ادامهدادن دارد