روزی از روزها با جمعی از دوستان در فصل زیبای بهار به گشت و گزار و تماشای طبیعت بیرون رفتیم و در مکان زیبا و سرسبزی جایی برای انداختن سفره پیدا کردیم . سگی از دور
ما را دید و به طرف ما آمد تا بتواند غذایی از
ما بگیرد و در یک لحظه یکی از دوستانم سنگی برداشت و به طرف سگ پرتاب کرد سگ سنگ
را بو کرد و بی درنگ از راهی که آمده بود بازگشت . دوستام سگ را صدا کردند اما سگ توجه ایی نکرد و رفت . یکی از دوستانمبه ما گفت :( که آیا می دانیدکه سگ باخودش چه گفت ؟) و ادامه داد:(این بیچارگان از حسودی و گرسنگی سنگ را میخورند . که از این سفره ی بزرگشان چه انتظاری میتوانم به دارم ؟)