انشا: ایران جان
ایران جان، نامت که میآید دلم گرم میشود؛ مثل آفتابی که بعد از یک روز سرد میتابد. تو فقط یک کشور روی نقشه نیستی، خانهای هستی که ریشههای من در خاکت جا خوش کردهاند.
کوههایت استوارند، انگار نگهبانان خاموش تاریخاند. دشتها و کویرهایت صبورند و به ما یاد میدهند با کمترینها هم میشود ایستاد. شهرها و روستاهایت هر کدام قصهای دارند؛ قصه مردمی که با تلاش، امید و مهربانی زندگی را ادامه میدهند. زبان، شعر، موسیقی و رسمهایت مثل نخهای رنگیاند که دلها را به هم وصل میکنند.
ایران جان، با همه سختیها و شادیها، دوستت دارم. چون در تو یاد گرفتهام که ریشه داشتن یعنی امید داشتن. آرزو دارم همیشه سربلند بمانی و لبخندت بر لب مردمت پررنگتر شود.
معرکه یادت نره