در زمانهای قدیم، پسر جوان و بازیگوشی در روستا زندگی میکرد که از قضا دستش کج بود و دزدی میکرد و سر اطرافیان خود را کلاه میگذاشت؛ اما هرچقدر دزدی میکرد و حق دیگران را میخورد، نه خانهی خوبی داشت و نه غذای درستوحسابی برای خوردن و همیشه بدهکار بود و از نظر مالی مشکل داشت.
روزی کیسهای زر و سکه دزدیده بود و از دست سربازان در حال فرار بود. بعد از دویدن زیاد و تنگی نفس و رهایی از دست سربازها، گوشهای دنج ایستاد تا نفسی بکشد و دوباره بگریزد. وقتی دست در جیب خود کرد تا از وجود کیسه اطمینان حاصل کند، هرچقدر گشت، اما کیسهای در جیب او نبود.
پیرمردی که در گوشهی همان دیوار نشسته بود، نظارهگر رفتار پسر جوان بود و گفت: «ای جوان، بار کج به منزل نمیرسد.»
جوابی دیگر:
در گذشتههای دور، مرد جوانی زندگی میکرد که پدری درستکار داشت، اما خودش فردی فریبکار بود و به شیوههای مختلف از مردم پول قرض میگرفت و به آنها قول میداد که این پول را پس بدهد، اما قصد بازپرداخت نداشت.
مردم به خاطر درستکاری پدر مرد جوان به او اعتماد کرده و به او پول قرض میدادند. پدر نیز همیشه پسرش را نصیحت میکرد، اما متأسفانه مرد جوان گوش شنوایی برای حرفهای پدر نداشت. تا اینکه بالاخره یک روز، دزدی سراغ او آمد و پولهایش را دزدید. او که فریاد میزد «پولهایم کو؟» رسوا شد و همه فهمیدند که فردی متقلب بوده و قصد فریب همه را داشته است.
پدرش به او گفت: «همانطور که گفته بودم، بار کج به منزل نمیرسد.» مرد به اشتباه خود پی برد، اما چه فایده، وقتی که کار از کار گذشته بود.