عصرِ خاکستریِ ایستگاه
هوا سرد بود. سرد و سنگین؛ مثل دلِ سنگِ کوه هایی که تهِ افق، دودآلود و دور، له شده بودند زیر وزنِ آسمانِ سربی. ساعتها بود که در ایستگاهِ مترو ایستاده بودم. آدم ها می آمدند و می رفتند؛ موج هایی بی صورت، بی صدا، غرق در هیاهوی بی هیجانِ رفت و آمد. هر کس جزیره ای بود؛ سنگی تنها در اقیانوسِ شلوغی. ضرب المثلِ قدیمی، تلخکانه در ذهنم چرخ می خورد: 'کوه به کوه نمی رسد...'
کوه ها که جا به جا نمی شوند. هر کدام در انزوای خود، ریشه در خاک دارند. قرن هاست که همان جا ایستاده اند، شاید رو به روی هم، شاید کنار هم، اما هیچ گاه دستِ هم را نمی فشارند، نجوایی رد و بدل نمی کنند. ما آدم ها اما... ما هم شاید تبدیل به کوه شده بودیم. من در انزوای غم هایم، آن یکی در قله ی موفقیت هایش، آن دیگری در دره ی تنهایی اش. همگی ایستاده، بی حرکت، و میانمان خلأیی سرد و غیرقابل عبور.
ناگهان...
دستی روی شانهم نشست. گرم، نرم، آشنا. برگشتم. چشمانی که سال ها در گرد و غبار خاطره گم شده بودند، اکنون روبرویم می درخشیدند. 'علی؟' صدایم لرزید. او بود. همکلاسیِ دوران دبیرستان، همان که یک روز بگو مگو کرده بودیم و سال ها بود ردّی از هم نداشتیم. صورتش را خط های زمان خراش داده بود، اما لبخندش همان بود.
در آن لحظه، تمام آن خلأ سرد میانِ کوه های وجودمان، با یک نگاه، یک دست دادن، ذوب شد. بی اختیار جمله تمام شد: '...ولی آدم به آدم می رسد.'
در گوشه ی شلوغِ ایستگاه، کنار یک قهوه فروشیِ کوچک، نشستیم. حرف ها مثل سیلی شد، روان. از روزهای قدیم، از راه های جدا، از شکست ها و شادی ها. فهمیدم او هم بارها در ایستگاه های مختلفِ زندگی، احساسِ سنگینیِ کوه را کرده بود. اما اینک، این رسیدن، این تصادفِ زیبا، گویی پاسخی بود از سوی جهان به تنهاییِ آدمی.
نگاه کردم به آدم هایی که هنوز تند تند رد می شدند. شاید در میانشان کسی منتظر بود تا دستی بر شانه اش بنشیند. شاید دیروز، دشمنیِ قدیمی در همین جمعیت، مشتاقِ دیداری دوباره بود. ما کوه نیستیم که ریشه در خاک دوانده باشیم. ما رودهای سرگردانی هستیم که شاید سال ها در پیچ و خمِ زمین گم شویم، اما روزی در دریایی مشترک به هم می پیوندیم. ما پرندگانی هستیم که شاید آسمان ها جداگانه پرواز کنیم، اما روی شاخه ی خاطره، کنار هم می نشینیم.
رسیدنِ آدم به آدم، معجزه ی کوچکِ هستی است. معجزه ای که در ساده ترین شکلش، یک نگاه، یک لبخند، یا یک دست بر شانه نشستن است. این رسیدن، جغرافیای دل را تغییر می دهد، کوه های یخِ دلتنگی را آب می کند و به ما یادآوری می کند که در این سفر طولانی، تنها نیستیم.
وقتی از هم جدا شدیم، هوا هنوز سرد بود، اما دیگر سنگین نبود. کوه های دوردست، دیگر نمادِ انزوا نبودند؛ بلکه نگهبانانِ ساکتِ این زمین بودند که شاهدِ دیدارهای ناگهانیِ مسافرانش هستند. من با قلبی سبک تر راه افتادم، با این باور که در این جهان پهناور، هیچ آغوشی برای همیشه خالی نمی ماند، هیچ نگاهی برای ابد پاسخ نمی بیند.
چون کوه به کوه نمی رسد... ولی آدم، همیشه به آدم می رسد. شاید فردا، شاید سال دیگر، در پیچِ یک خیابان، در سکوتِ یک کتابخانه، یا در شلوغیِ یک ایستگاهِ خاکستری.
.
موفق باشی گلم 🎀 ✨