ادامه انشا
روزی روزگاری از روزهای خدا
هنگامی که از باغی قدم زنان رد می شدم گلبرگی دیدم
گلبرگی بود دور از گلبرگ های دیگر زیبا بود ولی در کنار بقیه نبود گلبرگی بود که انگار صاحبش او را در قفس که حصار های آهنی داشت زندانی کرده بود....
ادامه اش؟
ممنون میشم(؛
او به اسارت گرفته شده بود
اما به چه دلیل؟زیبایی؟
همان طور که گرم تماشای آن گلبرگ زیبا بودم که ناگهان صدایی در گوشم زمزمه شد
صدای له شدن برگان درختان بود
به خود آمدم و به اطراف نگاه میکردم که مردی را دیدم.....